سیدجمال، مجاهد بدون مرز، ققنوس "بیداری اسلامی" (فریادگر قیام جهانی علیه استکبار انگلیس در قرن ۱۹)
سالگشت شهادت مصلح بزرگ، آیه الله سیدجمال الدین اسدآبادی _ ۱۴۰۰
بسمالله الرحمن الرحیم
محضر برادران و خواهران عزیز سلام عرض میکنم.
به مناسبت بزرگداشت روحانی مجاهد، مصلح بزرگ، جناب سیدجمال الدین اسدآبادی. علاوه بر این که بزرگداشت خدمات انسانهای صالح یک وظیفه شرعی و انقلابی است، یادکرد چنین شخصیتهای بزرگی هم در جهت الگوسازی و آیندهسازی ضرورت دارد. رسانههای بیگانه و استثمارگر، نخستین و آخرین پروژههای آنها در جهت قهرمانکشی در جوامع هدف و قهرمانسازیهای قلابی برای آنهاست. سوپرمنهای توهمی را برای تغییر ذهنیت ملتها و به ویژه نسلهای جوان میسازند و آنها تلقین میکنند که شما کسی نیستید، چیزی نیستید، زیر بته عمل آمدهاید، گذشتهای ندارید، قهرمانانی ندارید و هدف ندارید. اصلاً مغز درستی ندارید! شما نمیتوانید، ما میتوانیم! و شبه قهرمانهایی را برای نسلهای بعد در ملتهای دیگر به الگو و هدف تبدیل میکنند در حالی که به هیچ وجه صلاحیت الگو شدن را ندارند و به جای آن، قهرمانان سایر ملتها را تحقیر میکنند و اگر نتوانند، آنها را تحریف میکنند تا هدفها اشتباه گرفته شود و جای قهرمان و ضد قهرمان عوض شود.
جناب سیدجمال یکی از این بزرگان است که ضرورت دارد شناخته شود و تجلیل شود. ایشان نزدیک به یک قرن و اندی پیش، از دوران نوجوانی تا مرگ مشکوک و مسموم و شهادت ایشان که 60 سال در قید حیات بود، بنیان یک حرکت اسلامی انقلابی را در جهت بیداری مسلمین، وحدت مسلمین، نهضت ضد استعماری، نهضت بازیافت ارزشهای اسلامی و شرقی، احیای امت اسلام و شروع برای تمدنسازی جدید و مبارزه با استبداد و استعمار و عقبماندگی بنا نهاد. ایشان از طلایهداران عصر جدید بود و در آن دوره از ایران تا مصر و از عثمانی تا هند و از افغانستان تا پاریس و لندن در یک مبارزه تکنفره واقعاً ضد استعماری و ضد استبدادی تلاش کرد و با امکانات آن موقع این نهضت را به وجود آورد. او مانع بزرگی را در برابر انگلستان و عوامل مستبد آن در جهان اسلام که به تدریج آنها را میگماشت، ایجاد کرد.
زمانی امام(ره) راجع به سیدجمال گفتند که دشمنان از آدم میترسند؛ آنها میترسند که در یک حوزهای، در یک منطقهای آدم تربیت شود و مزاحم آنها شود؛ و یک سیدجمال پیدا شد که میخواست سرزمینهای اسلامی از جمله مصر را آزاد کند، داشت انقلاب میکرد و آنجا را منقلب میکرد، او را از بین بردند و حذف کردند. و همه بزرگان و رهبران انقلاب بارها تأکید کردهاند که بیشک بیداری ملتهای مسلمان بعد از سقوط تمدنهای مسلمین و قدرتهای سرزمینهای اسلامی در یکی- دو قرن اخیر، اینها جزء برکات وجودی جناب سیدجمال بوده است و ایشان پرچم وحدت مسلمین، وحدت اسلامی در برابر استعمار غرب و اصلاح حکومتهای سرزمینهای مسلمان و مبارزه با استبداد را بلند کرد. و بعد از او، موج عظیمی از مصر و هند تا ایران و افغانستان و عثمانی، بازگشت مجتهدانه و روشنفکرانه به ارزشهای صدر اسلام را تحت عنوان احیای اسلام، بعد از ایشان پی گرفتند. این مرد بعد از خود تحولات عظیمی ایجاد کرد و تعابیر بسیار مهم و سرنوشتسازی دارد و از جمله میگوید که: مسلمین رابطه حکمت و عدالت و عقلانیت و علم را، رابطه حکمت، عدالت و علم را، قطع کردند و بریدند و رابطه خود را با هر سه اینها قطع کردند و به این ذلت افتادند و زیر بار استعمار و عوامل وابسته به آنها، مستبدین وابسته به استعمار نشستهاند و هی خواهش میکنند و جلب ترحم کنند که به ما آزادی بدهید، به ما پیشرفت بدهید و از این قبیل. در حالی که این حقوق گرفتنی است نه بخشیدنی. استعمار و استبداد چیزی را به شما نمیبخشند و شما باید نهضت کنید، باید حرکت کنید، هزینه آن را باید بپردازید. واقعبین باشید. اگر میخواهید واقعبین باشید باید آرمانگرا باشید. آرمان یعنی تغییر واقعیت، هزینه میخواهد. آرمان یعنی جهتگیری برای تغییر واقعیت.
و میگوید اگر قلم اقامه شد، دیگر به عصا نیاز نخواهید داشت. وقتی قلم و فرهنگسازی درست در جریان نیست، یک ملت، به عصا محتاج میشود. قلم که بیاید، دیگر به عصا نیازی نیست. و بزرگی از درون، از قلبها، از عقلها، از درون جامعه، از عزت نفس، از "ما میتوانیم" شروع میشود. بعد در بیرون میتوانید بزرگ شوید. محال است که در درون، روانشناسی ذلت و "ما نمیتوانیم" بر شما و بر یک ملتی و نسلهایی حاکم باشد و در بیرون بتوانند به پیروزیهای بزرگی برسند. ایمان به خداوند و اعتماد به نفس، توکل به خداوند و باور کردن خود، خود ما که میتوانیم و باید؛ این است که قطعاً پشت سر آن پیروزی و موفقیت در ابعاد مادی و معنوی خواهد آمد. ایشان این حرفها را 100- 150 سال پیش به عوام و خواص در سراسر جهان اسلام میگفت. و توضیح میداد که اتفاق نمیافتد یا استثنائاً کمتر اتفاق میافتد که بدون توجه و بیداری و بدون درخواست و تلاش و اراده اجتماعی بتوانید رشد کنید و به حقوق خود برسید. باید هزینه بپردازید. پیشرفت و رشد و استقلال و عزت و آزادی با نشستن و التماس کردن و برنامه نداشتن و حرکت نکردن و متوسل شدن به این و آن و به قدرتهای بیگانه، هرگز به دست نخواهد آمد.
اما سیدجمال میگفت که پیروزیهای مادی را هم به دست نمیآورید مگر این که یک انقلاب اخلاقی بین خواص و عوام در جوامع اسلامی به وجود بیاید. باید شعور دینی و شعور اخلاقی، بصیرت و التزام داشته باشید. میگفت بدون اخلاق، اصلاً شما ملت نیستید. یک تجمعی هستید. یک گله انسانی هستید اگر اخلاق در روابط ما حاکم نباشد! ملت بدون اخلاق، ملت نیست. و اخلاق بدون عقیده و ایمان هیچ ضمانت و پشتوانهای ندارد. با سخنرانی و القاء و تلقین و سر و صدا، اخلاق به وجود نمیآید. باید به عقیده تکیه بدهد. بنابراین رشد عقیدتی، پیشرفت فرهنگی و معنوی ضرورت دارد؛ و عقیده هم بدون شعور و آگاهی، عقیده نیست و یک مشت تعبد ظاهری و تعصب ظاهری است. بدون تعقل، تعبد هم تعبد نیست. چون عبادت و عبودیت در درجه اول یک عمل جسمانی نیست، یک عمل روحانی و ارادی است. بنابراین باید از فهم و آگاهی شروع شود.
لذا رشد معرفت و آگاهی و سپس ایمان و عقیده و بعد از آن اخلاق عملی، اصلاح سبک زندگی، از سبک زندگی مادی، بیبرنامه، وابسته، و غیر اخلاقی، و غیر عقلانی به یک زندگی درست اخلاقی و عقلانی لازم است. اگر این شد شما ملت میشوید، شما امت میشوید. آن وقت میتوانید وضع خود و دیگران را تغییر بدهید. میتوانید تمدنسازی کنید. میتوانید تاریخ خود را خودتان بسازید. و الا اگر یک جامعهای، یک گروهی، صنفی، خود را نتوانند اصلاح کنند، چطور میخواهند دیگران را اصلاح کنند؟ و سیدجمال میگوید وقتی از اصلاح خود عاجز باشید، چگونه مصلح دیگران میشوید؟ «مصلح، باید ابتدا خود صالح باشد.» این هم از آن جملههای طلایی سیدجمال است.
و این که علوم صرفاً دانستن و ذهنیات نیست. ایشان میگوید اگر علوم فقط همین محفوظات بود، کتابخانه پر از علم است، ولی شما به کتابخانه عالم نمیگویید. به خود کتابخانه عاقل نمیگویید. کتابخانه یک نفس و شخصیت عالم و عاقل ندارد ولی پر از اطلاعات مکتوب است، پر از کتاب است. اما کتابخانه قبرستان علم است، آرامگاه علم است. علم حقیقی، علم زنده آنی است که در سینه مردمی است که به آن علم عمل میکنند. علم مرده منشأ عمل نمیشود. آن علمی که زنده است و مبنا برای رفتار، تغییر رفتار و اصلاح سبک زندگی میشود، آن علم، علم زنده و واقعی است.
و بعد هم میگوید ما تا زمانی که آن طوری که پیامبر اکرم فرمود و آن طور که قرآن از ما خواسته است و خداوند خواسته است، نتوانیم یکدیگر را دوست داشته باشیم و به حقوق یکدیگر، حقوق شرعی، حقالناس احترام بگذاریم، اصلاً ما از زندگی چه هدفی داریم؟ میگوید چشم من کور باد اگر خیر مردم، خیر «عِبادالله»، بندگان خدا، منظور نظر من نباشد. آن چشمی که به دنبال خیر رساندن به مردم و خیر مردم نباشد، بهتر است کور باشد. و دست من فلج باد، شکسته باد اگر در پی عمل برای سعادت خلق و رشد و نجات امت نباشد و به کار نیفتد. اگر این پای من در راه نجات امت محمدی(صلَوات الله علیه و آله) گام برندارد، این پا برای ابد شکسته باد. این مذهب من و مسلک من است که از قرآن و سنت پیامبر و از اهل بیت(ع) آموختهام. من در این جهان، چه در غرب جهان باشم چه در شرق عالم باشم، هیچ هدفی ندارم. من هیچ هدفی ندارم. جز این که به فکر اصلاح دنیا و آخرت مسلمین هستم و در این راه بکوشم و در این راه گرفتار انواع و اقسام مشکلات و اتهامات بشوم و در این راه آخرین آرزوی من این است که به صف شهدای صالح ملحق بشوم و خون من در راه اصلاح دنیا و آخرت امت پیغمبر بریزد. بدترین روزگار میگوید آن زمانی است و آن روزگاری است که دانا احساس مسئولیت نکند و دنبال منافع خود باشد و به خاطر منافع خود خاموش بنشیند و سکوت کند و نادان وراجی کند و یاوه ببافد. این بدترین روزگار است. این علامت سقوط است. رسانهها، فضای مجازی، افکار عمومی، زبان و ذهن مردم از خزعبلات پر شود. نادانان وراجی کنند، یاوه ببافند و دانایان برای این که متهم نشوند، مارک نخورند، منافع آنها به خطر نیفتد، از سر عافیتطلبی، خاموش بنشینند و سکوت کنند.
میگوید اگر از من بپرسید که شهر آرزوهای انسانی کجاست؟ و درستترین و نزدیکترین و تنها راه خوشبختی بشر کدام است؟ من به شما قرآن مجید را نشان میدهم و کتاب خدا را بر سر دست میگیرم که راه این است.
سیدجمال میگوید چرا از من میترسید؟ مگر من چه کسی هستم؟ من یک نفر آدم یکلاقبا هستم. این که بریتانیا از من میترسد، علت این چیست؟ مگر من میتوانم انگلیسیها را سرنگون کنم؟ شما اینجا حتی به من فرصت و امکان انتقاد از انگلیس را نمیدهید. شما حاضر نیستید یک روزنامه، یک مقاله، یک محل سخنرانی به من بدهید. از چه چیز من میترسید که میگویید برو؟ من اصلاً اهل دنیا نیستم. چرا دولت انگلیسی هند این قدر از ما میترسد؟ این فقط یک علت دارد. علت آن باید این باشد که شما از من هم ضعیفتر هستید. چون من که قدرت مادی ندارم. این که شما با این یال و کوپال خود، نمیتوانید حتی چهل روز من را اینجا بیشتر تحمل بکنید، معلوم میشود که شما از من ضعیفتر هستید و این شوکت ظاهری غیر از آن ضعف باطنی نیست. و معلوم میشود که شما اینجا قدرتی ندارید و سلطه شما در اینجا به مویی بند است. ضمن این که این همه شعار آزادی بیان و این حرفها را میدهید. اینجا نه عدالت هست، نه امنیت هست، نه آزادی هست و نه رفاه هست. معلوم میشود که دولت و قدرت شما از این ملت ضعیف و بیچاره هم ضعیفتر است.
حالا به هر صورت، انگلستان رسماً ایشان را از هند اخراج میکند و تبعید میکند. میگوید دیگر حق نداری بیایی. حالا سید چه میکند؟ باز نمیگوید که دیگر نشد، آن را ول کنیم! شما میبینید بعضیها حاضر هستند به آغوش دشمنان اسلام بروند و میگویند ما حالا اینجا باشیم ولو این که هیچ چیزی هم نگوییم. هیچ کاری هم نمیکنیم. ما آدمهایی را میشناسیم که به اسم کار علمی یا به اسم کار حتی تبلیغی و اسلامی به بعضی از کشورهای اروپایی یا آمریکا، این طرف و آن طرف رفتهاند. من همه آنها را نمیگویم ولی بعضیها را میدانیم. بعد قرار بود که کارهای دیگری بکنند. حضور در آنجا وسیله بود نه هدف. همینطور کمکم گام به گام عقب آمدند و در آخر حاضر شدند که یک اسلام آمریکایی، یک تشیع انگلیسی را آنجا ارائه بکنند ولو هر طور شده و به هر قیمتی آنجا بمانند. خودشان، بچههایشان، خانوادههایشان آنجا بمانند. میخواهند اسلام تبلیغ کنند. کدام اسلام؟
سیدجمال میگوید اگر شرط ماندن من در هند یا کجا یا کجا این است که تابع شما باشم و به اسم تقیه عملاً تسلیم بشوم و یک اسلام آمریکایی را، اسلام انگلیسی را ارائه بکنم، هرگز نخواهم ماند. چون اگر سیدجمال میگفت من خودم را با شما تطبیق میدهم، هر طور شما بفرمایید، بگذارید من بمانم! بعد با خودتان میگفتید که حالا ما میمانیم، وسط آن دو تا هندو را هم مسلمان میکنیم. همین یکی از آنها هم غنیمت است! نه. او میداند که دیگر این اسلام بیخاصیت است. اینها دکان است. دکان باز کردهای. طرف به بعضی کشورها رفته است، آنجا چند سال مأموریت بوده است دیگر حاضر نیست برگردد. خودش، خانوادهاش، عروس، داماد، اینها خوشخوشانشان میآید. سیدجمال وابسته نمیشود. حالا او را از هند بیرون کردهاند. فکر میکنید که میگوید آن را ول کنیم و به خانه خود برویم؟ نه. او مجاهد بدون مرز است. از آنجا میگوید حالا به مصر، شمال آفریقا میروم. مصر دست چه کسی است؟ یک بخشی از مصر هم دست انگلیسهاست. یعنی بین انگلیسیها و عثمانیها جنگ قدرت است و آن موقع هم انگلیسها مسلط هستند. به مصر میرود. در مصر به آنها میگوید من افغانی هستم. سیدجمال افغانی، اهل افغانستان هستم و سنی هستم، من مذهب شما را دارم. تا حساسیت ایجاد نکند. به تدریس شروع میکند. جوانان با استعدادی را شناسایی میکند و با آنها جلساتی میگذارد و خطبههای روشنگر سیاسی ایراد میکند. در مساجد، در بعضی مدارس، این ور و آن ور به سخنرانی و کادرسازی و تربیت نیرو شروع میکند.
از آن طرف با جریانهای مخالف، با جریانهای غیر اسلامی هم نزدیک میشود، با مسیحی و با مذاهب و ادیان دیگر. و هم در عین حال که دوستانه و استدلالی و منطقی و بدون توهین به مقدسات آنهاست، اما خنثی، صلح کل و لیبرال نیست که همه حق هستند، همه درست میگویند، هرچه شما میگویید درست است ما هم همان را میگوییم، این یک قرائت است آن هم یک قرائت است. نه، اینها دکان باز میکنند. اینجور افراد دنبال سیادت و قدرت و ریاست هستند. این که حق و باطل چه چیزی است برای آنها مهم نیست. نه. سیدجمال کاملاً از حق دفاع میکند ولی کاملاً مؤدبانه و منطقی است. و باز آنجا هم تأثیر میگذارد. خیلی جالب است که ایشان در آنجا با چند جلسه صحبت، یکی از کشیشهای مشهور مسیحی در مصر را مسلمان میکند. آخه بعضیها گفتگوی ادیان و گفتگو با دگراندیشان را مطرح میکنند، بعد میگویند که ما تعصبی نداریم. اصلاً حق و باطلی وجود ندارد. ما به هیچ چیز یقین نداریم. اصالت شک. همین درست است. همین درست است. شاید این است. شاید آن است. تو هم درست میگویی، من هم درست میگویم، او هم درست میگوید! اینجوری خیال میکنند که اصلاً هدف از گفتگو این است که ما سر حقیقت معامله بکنیم. ما به تناقض تن بدهیم و ما باطلی را به رسمیت بشناسیم.
از آن طرف یک عده که میخواهند بحث کنند و از حق دفاع بکنند، یک طوری دفاع میکنند که طرف را یا پرطرفدارتر و قویتر میکنند، احمقانه بحث میکنند، یا چنان بد و نادرست بحث میکنند که طرف اگر تا حالا هم تعصبی علیه اسلام نداشته است از این به بعد تعصب پیدا میکند. سیدجمال هیچکدام از این دو کار را نمیکند. نه لیبرالبازی و روشنفکربازی و نسبیگرایی و این یک قرائت و آن هم یک قرائت، من هم درست میگویم، شما هم درست میگویید، این حرفها نیست. هم نه به روش غیر اخلاقی و غیر منطقی طوری وارد بحث میشود که در آن شهر یکی از رهبران و کشیشهای مسیحی و از بزرگان مسیحیان مصر را مسلمان میکند. و خلاصه در آن مدتی که آنجاست، چنان تأثیرگذاریهای او بین عوام و خواص و نخبگان زیاد میشود که خدیو مصر، باز با فشار انگلیسیها، او هم سیدجمال را بیشتر از چهل روز تحمل نمیکند. همینطور که او را در هند اخراج کردند، ایشان را هم سر چهل روز، حکومت مصر و انگلیسها دستور میدهند که باید از مصر بروی و او را تبعید میکنند و میگویند حق نداری بیایی. حالا سید جمال چه کار میکند؟ او از غرب جهان اسلام به شرق جهان اسلام و شمال آفریقا آمده است. او یک بذر، یک بیداری و بیداری اسلامی و یک جنبش سیاسی ضد استعمار و ضد استبداد را در شمال آفریقا کاشته است. صرف همین چهل روز. او سرنخهایی ایجاد میکند، بنیان بعضی تشکیلات را میریزد و علایق و انگیزههایی ایجاد میکند. سر چهل روز او را بیرون میکنند. باز به خانه برنمیگردد که بگوید خب دیگه ما تکلیف خود را انجام دادیم برویم به زندگی خود برسیم! نه. او مستقیم به سمت عثمانی میرود. مرکز بزرگترین قدرت اسلامی که آن موقع هست و در حال فروپاشی و عقبنشینی و ضعف است. او به اسلامبول میرود. آنجا او را میشناسند چون خبر او رسیده است. با این که رسانههای امروز نبود، شما ببینید در عین حال هر جا میرفته او را میشناختند.
در اسلامبول، مردم و علما، دانشمندان و بزرگان، یک عده به استقبال او میآیند و میگویند شما در مساجد و در مدارس و دانشگاه جلساتی بگذارید، ما از آنها استفاده کنیم. صدراعظم عثمانی، نفر دوم خلافت بزرگ عثمانی، عالیپاشا، از ایشان دعوت میکند، جلسهای با او میگذارد و صدراعظم عثمانی ظرف یک جلسه چنان منقلب میشود که اصلاً به سلطان عثمانی میگوید ایشان یک طراح بزرگ و یک مصلح بزرگ است و ما حتماً باید از افکار او استفاده کنیم. و به بزرگان حکومتی و به علمای عثمانی، روزنامهنگارها و روشنفکرها، این خبر میپیچد و میگویند که سیدجمال قرار است جلساتی بگذارد، همه برای استفاده از ایشان بروید. هم نخبگان و اینها. و او عضو انجمن دانش و معارف میشود که یک انجمن معتبر سلطنتی بینالمللی عثمانی است و ظرف چند هفته با جلسات علمی که آنجا ارائه میکند، ایشان جزو هیئت رئیسه و جزو رهبران آن انجمن میشود.
بعد به دارالفنون دعوت میشود که اولین مدرسهها و دانشکدههای صنعتی جدید عثمانی است که ایشان در همان اسلامبول در ترویج صنعت و این که اگر مسلمین میخواهند تمدنسازی کنند و از زیر بار ذلت اشغالگران کفر و انگلیس و فرانسه و تزارهای روسیه و اینها خارج بشوند، باید عالم و دانشمند بشویم و این صنعت و تکنولوژی و علوم تجربی، سلطه و قدرت میآورد. همین «اَلْعِلْمُ سُلْطانٌ». علم، همین علوم ابزاری در کنار علوم الهی و معنوی و در ذیل آنها، اینها هم لازم است و ما را قوی میکند.
این بحثهایی که در دارالفنون و دانشکده صنایع عثمانی میکند و بعضی موضعگیریها، از آن طرف باز هم حسادتها و رقابتها شروع میشود هم خطوط نفوذی که این آدم خطرناک و منحرف است، این نقشههایی دارد، این هر جا میرود آنجا را بهم میریزد و... به حدی که شیخالاسلام عثمانی را علیه او تحریک میکنند، یک عده درباریها و بعضی از آخوندهای درباری میترسند و میگویند این اصلاً مغازه همه ما را کساد میکند و کمکم روی خود سلطان، عبدالحمید، سلطان عثمانی کار میکنند و او را میترسانند که اصلاً افکار این با سلطنت و دیکتاتوری و این حرفها سازگار نیست. درست است که او ضد انگلیس است و با دربار ایران هم در همه جا مشکل دارد ولی با تو هم مشکل دارد.
در آن موقع یک بحران در یمن بود که انگلیسها و این جریانهای انحرافی که بعداً وهابیت و اینها شد، اینها داشتند روی یمن کاری میکردند و یمن از قدرت و سلطه اسلامی یعنی عثمانی خارج میشد. سید جمال از جمله برای حل بحران یمن هم که آن موقع بزرگترین مشکل خارجی و دیپلماتیک عثمانی بود، طرحی میدهد و دو- سه تا طرح میآورد که شما میتوانید مسئله یمن را بدون لشکرکشی و بدون خرج پول، فقط با ارتباطات با علما و مردم یمن که یک زمینه قوی اسلامی دارند، حل کنید و من حاضرم این کار را انجام بدهم. اینها باعث میشود که کمکم بعضی نفوذیهای عوامل انگلیس و دشمن هم که هستند، احساس خطر بیشتری میکنند و بالاخره فشارها به حدی زیاد میشود که کمکم از طرف دربار عثمانی هم به ایشان میگویند که خیلی ممنون و از زحمات شما متشکریم، خلاصه تشریف خود را ببرید. و ایشان را از عثمانی هم اخراج میکنند. این است. یعنی یک مصلح اسلامی، یک انقلابی و یک عالم دین را هر جا میرود بیرون میکنند. هر جا میرود میگویند این اخلالگر است، او را تحمل نمیکنند. چرا؟ چون او اصلاحگر است.
در مصر یک جنبش انقلابی ایجاد شده است و خبر یک بیداری ضد انگلیسی دارد میآید. حالا که او را از عثمانی اخراج میکنند، یک مقداری فضای مصر عوض شده است، سیدجمال تصمیم میگیرد و دوباره به مصر برمیگردد. میگوید حالا این دفعه میروم وضعیت آنجا فرق کرده است و یک شور عجیبی بین مردم هست، رئیس دولت مصر، ریاضپاشا، مستقیم به استقبال سیدجمال میآید، یعنی به دیدن او میرود و جلساتی برگزار میکند و میگوید ما از شما خواهش میکنیم که در مصر بمانید، شرایط مصر مثل آن دفعه قبل نیست، اینجا تشریف داشته باشید. او را به پادشاه مصر، خدیو اسماعیل معرفی میکند و او میگوید که اصلاً شما جزو مشاورین خدیو مصر و حاکم مصر باشید. حالا سیدجمال میگوید که اقتصاد شما دست انگلیسیها است، ادارات و حکومت شما بخشی از آن دست انگلیسیها است، بخشی از آن دست فرانسویها است، اینها. من اولین پیشنهاد من این است که یک نظام نظارتی، نظارت و بازرسی تشکیل بشود که مدیریت اقتصاد، درآمدها و هزینههای دولت مصر و حکومت مصر را که دست انگلیسیها و مستشاران انگلیسی و فرانسوی است از دست آنها خارج بکنید. همین باز زنگ خطری میشود که انگلیسیها، فرانسویها و بعضی از درباریان مصر میگویند این دوباره میخواهد سیاسیکاری کند.
سیدجمال به موازات ارتباط خود با خدیو مصر، یک جریانسازی وسیع و ارتباط با علما و افکار عمومی ایجاد میکند. از جمله ایشان در دانشگاه الازهر درسهایی را بهطور منظم شروع میکند. او یک درس خصوصی هم در منزل خود برای بعضی از اساتید الازهر میگذارد که آنها هم خصوصی به خانه او میآیند. غیر از آن، او به مساجد میرود و در مساجد با مردم متدین و مذهبی در قاهره و اینها جلساتی میگذارد. غیر از آن، او در قهوهخانههای قاهره با رهبران بازار، بزرگان بازار، با بعضی روشنفکرها و روزنامهنگارها جلسات پرسش و پاسخ و اینها میگذارد. یعنی کافه روشنفکری به سبک اسلامی را به یک معنا سیدجمال در مصر و در جهان عرب بنیانگذاری میکند. بحثهای روز، بحثهای علمی، بحثهای دینی و سیاسی. او جوانان مستعدی را هم شناسایی میکند، آموزش میدهد، نشریههای متعددی راه میاندازد و در آن فاصله نویسندگان بزرگی را تربیت میکند و معرفی میکند. بعضی میگویند که ادبیات جهان عرب و روشنفکری عرب و مصر، نقطه عطف آن همین فعالیتهای سید جمالالدین در آنجاست که یک نوع روشنفکری اسلامی و عربی را کادرسازی میکند. او نخبگانی را تربیت میکند که اینها بعداً خودشان جزو مقامات بالای مصر و مقامات ضد انگلیسی مصر میشوند. مثلاً "سعد زغلول" که یک رهبر بزرگ ملی و انقلابی مصر است و بعداً رئیس دولت مصر و صدراعظم مصر میشود، میگوید که من در دوران جوانی که در الازهر درس میخواندم سیدجمال آمد و در الازهر علوم جدید را هم تدریس میکرد، دیدم یک کره جغرافیایی آورده بود، ما اصلاً کره و درس جغرافیا نداشتیم، نبود. گفتم اینها چیست که میآیی میگویی؟ ما اینجا بحث فقه و تفسیر و اینها داریم، اینها چیست؟ کره و جغرافیا و این حرفها چیست؟ و مسائل سیاسی و اجتماعی را چرا در الازهر میگویی؟ اینها چه ربطی به علوم دینی دارد؟ اینها در الازهر درست نیست.
سعد زغلول میگوید من یک جوان جامد و خشک مذهبی بودم، تحت تأثیر بعضی از این تیپهای اینجوری تصمیم گرفتیم که برویم و سیدجمال را کتک بزنیم و فکر میکردیم که ثواب دارد. رفتیم و دیدیم که او گوشه اتاق نشسته است، مطالعه میکند و یک چیزی هم روی میز او بود که بعداً فهمیدیم همین کره جغرافیایی بود. خواستیم بحث را باز کنیم تا بعد به یک بهانهای او را بزنیم. پرسیدیم این چیست که روی میز خود گذاشتهای؟ او کره را نشان داد و گفت ببینید جهان اسلام اینجاهاست، شما اینجا هستید، تمدن اسلامی اینطور بوده است، این انگلیسیها اینقدر هستند، فرانسه اینجوری است، این کارها را میکند. یک مرتبه او یک جهان جدیدی را پیش چشم ما باز کرد و با کلماتی پر از عشق به امت اسلام حرف زد، کشورهای اسلامی را هی نشان داد و گفت ببینید اینها یک زمانی مرکز ثروت جهان بودهاند، الان مسلمانها اینجا فقیر هستند. اینجا مرکز علم بوده است، الان همه بیسواد هستند و... همینطور گفت. او گفت نقش استبداد داخلی، استعمار خارجی، کوتاهی علما و انحراف مردم از اخلاق و از سنت اسلامی را بیان کرد و این که ما میتوانیم و باید دوباره نجات بدهیم و اوضاع را عوض کنیم، و به وحدت و عزت صدر اسلام برگردیم. سلفیگری به معنی درست آن نه به معنی تحجر و ارتجاع.
سعد زغلول میگوید من در همان یک جلسه منقلب شدم و یواش به رفقا گفتم یک وقت جسارتی، کاری، چیزی نکنید، ما با این نباید درگیر بشویم. و بعد از آن در جلسات او شرکت میکند، تحت تأثیر او یک انقلابی میشود، بعداً صدراعظم و نخستوزیر مصر میشود.
یا شاگردان سیدجمال، کسانی مثل رشید رضا، مثل محمد عبده و دیگران، اینها تحت تأثیر سیدجمال اصلاً به فکر احیای اسلام و بازگشت به صدر اسلام و مبارزه با استعمار و تشکیل حکومت اسلامی و اینها میافتند. و جالب است که بدانید بزرگترین حزب سیاسی جهان اسلام و عرب و سنی که اخوانالمسلمین است، رهبر آن حسن البنا که شهید شد، این شاگردِ شاگردِ سیدجمال است. در واقع بنیانگذار احزاب سیاسی انقلابی اسلامی هم سیدجمال است. بنیانگذار اخوانالمسلمین هم به یک معنا سید جمالالدین اسدآبادی است. این بزرگان سلفی انقلابی، چه با نوع سنی تند، چه با نوع سنیهای متعادل، بنیانگذار این هم سیدجمال در مصر بود. این هم نکته دیگری که استفاده کنیم، جهانبینی داشته باشیم. آقا عالم دین هستی، روشنفکر هستی، جامعهشناس هستی، فیلسوف هستی، هرکس که هستی، مهندس هستی، پزشک هستی، یک ذهنیت جهانی داشته باش. سیدجمال به آنها گفت آقا کره را ببینید، جهان را نگاه کنید. دشمنان جهانی خود را بشناسید. تهدیدها و فرصتهای جهانی را بشناسید. این دنیای معاصر توست. قبلاً این جهان اسلام بوده است و الان این است و در آینده چه باید باشد؛ یعنی از بالا به زمین نگاه کن. به جغرافیای جهانی. آن وقت میتوانی تمدنسازی کنی.
ایشان وارد هند میشود، خبر میرسد که در افغانستان شورش شده است، علیه انگلیسیها قیام کردهاند و مردم کنسول انگلیس در کابل را کشتهاند. الان زمینه هست، افغانستان آن افغانستان قبل نیست. انگلیسیها میترسند، نمیخواهند که او در هند بماند. یک مدت کوتاهی که آنجا هست، کاملاً تحت تعقیب و زیر نظر است و تقریباً هر روز میگویند باید به این پاسگاه کلانتری افسر انگلیسی بیایی و خود را برای بازجویی معرفی کنی. هر روز باید بیایی و بازجویی پس بدهی که اجازه ندهند از آنجا برود و باز هند را بهم بریزد. ایشان در عین حال، در حیدرآباد هند یک حزب مخفی، اینجا دیگه نه مثل حزب وطنی مصر علنی است. اینجا یک حزب مخفی و تشکیلات مخفی به نام حزب "عروه" راه میاندازد و بعد کمکم آن را به مرکز شهرهای دیگر گسترش میدهد. این فعالیت مخفی او علیه انگلیسیهاست.
او یک فعالیت علنی فرهنگی هم دارد چون انگلستان تهاجم فرهنگی شروع کرده است، دیدگاهها و مکاتب الحادی و مادی را به اسم روشنفکری علیه اسلام و علیه دین نشر میدهند. و از آن طرف هم بین خود مسلمانها هم یک عده از نخبگان مسلمان که غربزده و غربگرا و مسلمانان سکولار و اسلام انگلیسی دارند ترویج میکنند، احساس میکند که اینها هستند. او با هر دو جریان اینها هم شروع میکند و به مبارزه فرهنگی و علنی میپردازد. به عنوان نمونه، کتاب "رد نیچریه" را مینویسد که پاسخ به شبهات جریانهای مادی و الحادی و ماتریالیستی را میدهد. و در برابر کسی مثل سیداحمدخان که انگلیسیها به او لقب «سِر» دادهاند و میگوید من به فکر پیشرفت اسلام و مسلمین هستم و ما باید به آگاهی و علوم تجربی و اینها برسیم. او از این جهت با سیدجمال همفکر است. اما راهحل آن این است که ما با انگلیسیها نباید درگیر بشویم. ما باید بالاخره اینها را بپذیریم. اینها بالاخره هستند، نمیروند. ما باید واقعبین باشیم. ما زیر سایه انگلیسیها رشد کنیم، پیشرفت کنیم و از این قبیل. و او یک نوع اسلام سکولار و اسلام انگلیسی را دارد تقویت میکند. البته سیداحمدخان نقاط مثبتی دارد، مدارس اسلامی و کارهای خدماتی کرده است اما جهتگیری نهایی او همین مثل اسلام انگلیسی-آمریکایی میشود.
و سیدجمال هم حزب مخفی برای مبارزه با انگلیس و فعالیتهای سیاسی، سازماندهی و کادرسازی دارد. او فعالیت علنی فرهنگی هم علیه جریانهای ماتریالیستی و جریانهای مسلمان سکولار و غربگرا و انگلیسی دارد. و در هند نمیتواند فعالیت رسمی علنی بکند که شعبههای رسمی در شهرهای مختلف بزند ولی او یک تشکیلات مخفی کاملاً زیرزمینی ایجاد میکند و خیلی جالب است که من در بعضی اسناد دیدم که او مثل سازمانهای چریکی تشکیل داده است. یعنی در ایالتها و شهرهای مختلف هند، در هر شهری، هستهها و تیمهای چندنفرهای درست کرده است که آنها فقط اعضای تیم خود را میشناسند و فقط به خود سید جمال وصل هستند. اینجوری نیست که اگر یک شبکه و یک تیم توسط انگلیسیها یا دشمنان داخلی ضربه خورد، کل شبکه بهم بریزد. کاملاً مخفی است، کاملاً سازماندهی شده و هرمی است و اگر یک تیم، یک هسته ضربه بخورد، حداکثر فقط همان هسته متلاشی میشود. همان چند نفر. هسته دیگر حفظ میشود. این کار بسیار جالبی است که بعدها گروههای مبارز و چریکی همین کار را کردند.
او چندتا مجله هم راه میاندازد، یکی از آنها مجله "معلم شفیق" است که در هند فعال میکند و آنجا شعار وحدت دولتهای مسلمان علیه استعمارهای اروپا را فعال میکند که اختلافات مذهبی، قومی و نژادی را کنار بگذاریم، همه با هم یک امت بشویم و "تز اتحاد دنیای اسلام" را مطرح میکند. او میگوید باید با استعمار، استبداد، عقبماندگی و جهل مبارزه کنیم. حکومتهای قانونی و مشروطه غیر استبدادی با مبانی اسلامی تشکیل بدهیم. او برنامهریزی میکند، حالا چون مصر را دیده است، عثمانی را دیده است، ایران را دیده است، افغانستان را دیده است، جاهای مختلف را دیده، پروژه سید جمال این است که اینها همه را با هم متحد کند و امت واحد و اتحاد اسلام را در برابر استعمارگران غربی ایجاد کند.
او به این نتیجه میرسد که یک شورش هیجانی و موقت بدون این که بتوانیم حکومت تشکیل بدهیم و روش حکومت را تغییر بدهیم، با شورشهای مقطعی، اینها کافی نیست. ما باید این تفرقه بین خودمان و این جهل را یک مقداری مهار کنیم و با آن مبارزه کنیم تا بتوانیم با استعمار درست بجنگیم و الا تزویر استعمار و کلاهبرداریهای انگلیسی و این آدمهای خودفروخته و آدمهای جاهل و احمقی که هستند، اینها عملاً در خدمت دشمن در میآیند.
او در هند دوباره دارد یک ماجرایی راه میاندازد که انگلیسیها دوباره حساس میشوند و میخواهند که یا او را سر به نیست کنند یا دوباره او را از هند هم اخراج کنند. همزمان در اینجا که سیدجمال در هند هست، به او خبر میرسد که شاگردان تو در مصر قیام کردهاند و به پیروزیهایی رسیدهاند. این خیلی جالب است. ایشان در کلکته، مرکز قدرت انگلیسیها است، دارد ریشه انگلیسیها را آنجا میزند. یکی از شاگردان ایشان به نام "عُرابیپاشا" در مصر که از شاگردان و مریدهای سید جمال در مصر بوده است، دست به قیام مسلحانه و تشکیلات وسیع میزند. آن بخشی از همان نیروهایی که از سید و دیگران آنجا تربیت کردهاند و علیه انگلیس و فرانسه قیام مسلحانه کرده است و اینها از مصر به سیدجمال نامه مینویسند که آقا هند را ول کنید، به اینجا به مصر بیایید. ما داریم مصر را آزاد میکنیم و یک حکومت مردمی، اسلامی، ضد استبدادی، ضد استعماری تشکیل میدهیم. همان چیزهایی که شما گفتی را داریم ما محقق میکنیم. و تا یک حدی هم واقعاً پیش میروند. یک انقلابی در مصر میشود.
انگلیس میخواهد که سید جمال در هند یا نباشد یا کنترل بشود، ولی وقتی که خبر، آنجا هم انگلیسیها در مصر هم هستند، در هند هم هستند. آنها میفهمند که در مصر اتفاقاتی میافتد و الان سید جمال اگر به مصر برود، قطعاً رهبری را به عهده میگیرد و ممکن است اصلاً اوضاع آنجا در آفریقا کلاً بهم بریزد. لذا کمپانی هند شرقی با این که نمیخواهد که سیدجمال در هند باشد، اما انگلستان دستور میدهد که این را همانجا نگه دارید، او را حبس کنید که در هند فعالیت نکند و اجازه ندهید که به مصر برود. او را شدیداً تحت نظر میگیرند، او بازداشت میشود که در هند یک شورشی مثل مصر راه نیندازد و همینطور به مصر نرود و آنجا را مستقیماً رهبری کند.
سید جمال مقاله و مطلب و اعلامیهای صادر میکند و از قیام عرابیپاشا در مصر حمایت میکند و میگوید فرصت طلایی را از دست ندهید. الان که شما آنجا دارید مصر را آزاد میکنید، وقت آن است که جوری منسجم بشوید، اینها نمیگذارند که من بیایم. ولی جوری عمل کنید و منسجم بشوید و تودههای مردم متدین مصر را وارد عرصه کنید که در برابر ششصد هزار نیروی نظامی ارتش انگلیس بتوانند مقاومت کنند و آنها را از مصر و آفریقا بیرون کنند. منتهی سید جمال را نمیگذارند که برود، او در هند بازداشت است. از آن طرف هم استعمارگران اروپایی با هم همزمان ارتشهای خود را میفرستند. انگلیس نیروهای ارتشی خود را از بخشهای مختلف آفریقا و آسیا به آنجا میفرستد، ناوگان او میرود و عملاً عرابیپاشا و یاران او را شکست میدهند و وقتی که انگلیس مصر را سرکوب میکند و بر آن مسلط میشود، آن وقت انگلستان به سیدجمال میگوید که حالا باید از هند بیرون بروی، و الا تو هند را هم بهم میریزی.
سیدجمال میگوید در مصر چه کردید، در هند انگلیسیها چه کردند. حالا آن کتابخانه معظمی که محصول ده سال کارهای من بود، حالا شما نمیگذارید که من به مصر بیایم، اقلاً آن کتابخانهای را که من زحمت کشیدم و تأسیس کردم، آن کتابهای من را که توقیف کردهاید به من برگردانید. یاران ما، دوستان ما، صدها نفر را زندانی کردهاید، آنها را آزاد بکنید. کاری کردهاید که من هیچ جا نمیتوانم بروم. حتی به وطن خودم، به ایران هم نمیتوانم بروم. با چشمهای اشکآلود و قلب سوزان، دیگر هیچ سرزمینی نیست که من بتوانم بروم و یک مسلمانی جرأت کند که با من ابراز همدردی بکند و من بتوانم داستانهای خودم را برای او تعریف کنم.
او پول ندارد، با جیب خالی او را از هند اخراج میکنند و میگوید من دیگر حتی یک سکه پول هم همراهم نیست و هیچ جا هم نمیگذارند که من بروم. همه جا استعمارگران و مستبدین نمیگذارند. آنها مانع ورود من شدهاند. از همه جا من را اخراج و تبعید کردهاند. من میخواهم به هر سرزمینی که میتوانم بروم و افکار سالم و درست را نشر بدهم. هر جا گوشی پیدا کنم و قلبی که بشنود و حاضر باشد گوش کند، من میروم، حتی اگر شده باشد به کشورهای اسلامی بروم که دست دشمن است و نمیگذارند، من به وسط خود دارالکفر و سرزمین خود آنها میروم. من داستان خودم را هر جا بروم خواهم گفت. و آنجا تصمیم میگیرد که به فرانسه برود چون انگلیس و فرانسه او را میشناسد تصمیم میگیرد که به آمریکا برود که یک قدرت تازهای دارد بالا میآید. ولی مشکلات و موانع و مسائلی پیش میآید که نمیشود چون او شنیده بود که در آمریکا یکسری روزنامهها هست، به آنجا برود و افکار عمومی و مثلاً بعضی روشنفکران آنجا را تحریک کند و علیه استعمارگران اروپایی اقدام کند چون آمریکا هنوز این دوران ماقبل استعمار آن در جهان اسلام است، بعداً وارد شد، خودش جنایاتی کرد که آنها هم نکرده بودند. ولی او نمیتواند برود. مقالات و مطالبی منتشر میکند و بعد به فرانسه میرود و زبان فرانسوی میآموزد. او آنجا با یک نویسنده مشهور انگلیسی جلساتی میگذارد تا به لندن برود و در مرکز استعمار علیه استعمار فعالیت بکند.
یک طنزنویس مصری یک مجله طنزی را در پاریس منتشر میکرده است، نشریه فکاهی سیاسی که این قبلاً از دوستان سیدجمال در مصر بود و در بعضی جلسات او شرکت میکرد. این در این مجله در فرانسه علیه انگلیس و علیه حکومت مصر مطالب انتقادی مینوشت و چون فرانسه با انگلیس هم رقابتی داشت، او به این اجازه میداد. سید جمال هم با اسم مستعار در این مجله مقالات طنز مینوشت علیه انگلیس و استعمارگران اروپایی و علیه حکومت مصر به حدی که دیگر این مجله، مخصوصاً وقتی که یادداشتهای سید جمال در آن منعکس میشد، ورود آن به مصر ممنوع شد و هرکس این نشریه را در خانه خود داشت، این جرم بود و مجازات میشد و بازداشت میشد. یعنی این تأثیر قلم سیدجمال بود. این نشریه در پاریس بود، منتشر میشد، در مصر بود، به هند میرفت و عملاً قهرمان آن و کاراکتر اصلی آن یک مردی بود با یک عینک بزرگی که با یک طنز تلخی، لبخند تمسخری، ریز اتفاقات سیاسی را نقد میکرد و جملات طنز کوتاه مینوشت و عرض کردم بیشتر علیه حکومت مصر و علیه انگلیسیها بود. با این هم اینجوری برخورد شد.
نامههای تهدیدآمیزی هم با اسمهای مستعار، مثلاً با امضای «المنتقم»، انتقامگیرنده، علیه حکومت مصر، رئیس کل قوای مصر، علیه نماینده و سفیر انگلیس در مصر مینوشت که اینها باعث شد دیگر دولت انگلیس حتی از این مقالات طنز سیدجمال هم به ستوه آمد. یعنی دولت انگلیس رسماً روی فرانسه فشار آورد که پاریس، آزادی مطبوعات و روشنفکری، اینها همه کشک و مسخره است. این مجله هم توقیف شد و باز آنجا بعضی از یاران و آن شبکهای را که سیدجمال درست کرده بود، اینها ممنوعالکار و ممنوعالفعالیت شدند و کسانی هم که در مصر و هند و جاهای دیگر عامل انتشار این نشریه بودند و با سیدجمال ارتباط داشتند، انگلیس همه اینها را شناسایی کرد و اینها را در مصر و هند و اینها دستگیر کرد، تبعید کرد و زندانی کرد. ایشان میخواهد به لندن برود، میگوید من به آنجا میروم یا من را میگیرند و میکشند. ولی هنوز نرفته است یک کنفرانسی در دانشگاه سوربن فرانسه "ارنست رنان" برگزار میکند که یک فیلسوف و مستشرق مهم و برجسته فرانسوی است. او مطلبی مینویسد و سخنرانیای در سوربن به نام «اسلام و علم» برگزار میکند. او آنجا میگوید که اصلاً این که مسلمانها الان عقبافتاده هستند، علت اصلی آن خود اسلام است. اسلام ضد علم است. حالا بزرگترین دروغ که اصلاً علم از جهان اسلام آمد. شما وحشی بودید، بیسواد بودید. شما چند قرن آثار علمی جهان اسلام را ترجمه کردید، به دانشگاهها و بیمارستانها و کتابخانههای جهان اسلام میآمدید و چیز یاد میگرفتید. اینها همه هیچ.
سیدجمال باز اینجا نمیایستد که بگوید ارنست رنان یک فیلسوف غربی، فرانسوی و روشنفکر است، یک چیزی گفت، ما هیچ چیزی نگوییم، بگذاریم که برای ما کف بزنند! نه. نه این که قداربندی کند و با فحاشی و اینها جواب بدهد. او اعلام میکند، چون فرانسه هم آموخته بود، ایشان میگوید که من اگر اجازه بدهند به همان دانشگاه سوربن فرانسه میآیم و جواب میدهم و الا همین مجلاتی را که مقاله ارنست رنان را منتشر کردهاند، من جواب دارم، جواب من به این مقالات را هم منتشر کنید. او به ارنست رنان پاسخ مستدل و منطقی میدهد.
یک جاهایی هم از باب تعامل با خصم که یک تاکتیکی در بحث و مناظره است، میگوید حالا اگر فرضاً این بخش از حرف تو هم درست باشد، اینجوری میشود، آنجوری میشود که بعضیها آمدهاند و گفتهاند ببینید در همین مقالههایی که او جواب رنان را داده است، یک بخشی از حرفهای او را قبول کرده است. خود او هم معلوم میشود که اصلاً نگاههای او، نگاه مثلاً سکولار و غربی و از این حرفها است. در حالی که این اقتضای قلم و آن مناظره میتواند باشد. ضمن این که ما میگوییم ممکن است که کسی اشتباه هم بکند، ما اشتباه او را میگیریم.
یک اتفاق دیگری که آن هم بیارتباط نبود با اثرگذاریهای سیدجمال در شمال آفریقا، این است که همزمان در آنجا، یک قیام بزرگ "المهدی" در سودان اتفاق میافتد علیه ارتشهای اشغالگر اروپایی و انگلیسیها. چون وقتی که عرابیپاشا در مصر، از شاگردان سید جمال، قیام او شکست میخورد، انگلیسیها او را سرکوب میکنند، در همسایه مصر، سودان، "محمد احمد" که لقب مهدی را برای خود انتخاب کرده بود به نام "المهدی"، مهدی این عصر، این در سودان علیه انگلیسیها قیام میکند و یک جنبش سیاسی انقلابی را ایجاد میکند و یک حکومت اسلامی. شعار او این است که ما میخواهیم حکومت اسلامی بر اساس قرآن و سنت ایجاد کنیم و استعمار انگلیس و استعمارگران را از کشور اخراج کنیم، با شرک و بدعت مبارزه میکنیم، با ظلم و بیعدالتی در میافتیم. اسلام باید به شکوه و اقتدار گذشته خود برگردد و از این ذلت بیرون بیاید. و انقلابیون و مجاهدین سودان به رهبری محمد احمد که همان المهدی است، مهدی سودانی، میجنگند و شکستهای سنگینی به ارتش انگلیس وارد میکنند. ژنرالهای انگلیسی را، افسران آنها را، بسیاری از آنها را میکشند، پیروز میشوند.
خب اینها نمیگذارند که سیدجمال به سودان برود و کنار المهدی باشد. اما ایشان در همان اروپا شروع میکند به مقالهنوشتن در مجلات مشهور و در دفاع از جنبش انقلابی المهدی در سودان و در حمله به انگلیس، آگاهی و آگاهسازی افکار عمومی جهان که در سودان چه خبر است؛ و میگوید همه مسلمین از جمله در شمال آفریقا، همه باید به المهدی در سودان کمک کنند. و اینها هم باز تأثیرگذاریهای سیدجمال است.
از آن طرف شیخ محمد عبده، شاگرد او هم که از مصر به لبنان و بیروت تبعید شده است و به آنجا میآید، سیدجمال با محمد عبده، اینها با همدیگر مشترکاً مجلهای به نام «اَلْعُروَةِ الوُثْقَی» راه میاندازند و یک مجمع و حزبی به نام «اَلْعُروَةِ الوُثْقَی» که تعبیری است که قرآن در مورد خود قرآن به کار برده است، و این را به یک نشریه جهانی و بینالمللی اسلامی تبدیل میکنند که بعد از چند شماره، باز انگلیسیها آن را ممنوع اعلام میکنند. این نشریه حق ندارد به مصر بیاید، اجازه ندارد به هند برود، ورود آن ممنوع است و هرکس نسخهای از عروةالوثقی را داشته باشد، این جرم است و زندانی میشد و جریمههای سنگینی باید میداد. لذا بیشتر از هیجده شماره از آن را اجازه ندادند که منتشر بشود، جلوی آن را گرفتند. ولی سیدجمال با همان هیجده شماره، از آسیا و آفریقا، شرق و غرب جهان اسلام، اثرگذاریهای خود را کرد و یک موج آگاهی و بیداری و یک جنبش آزادیخواهی ایجاد کرد. او استعمار را افشا کرد، به وحدت اسلامی دعوت کرد، به بازگشت به اسلام و توطئههای استعماری را افشا کرد و به مسلمین آموزش داد که چگونه در برابر استبدادها و استعمار بایستید.
در پاریس ضمناً کارهای دیگری هم میکند، چون او یک جا بیکار نمینشست. غیر از این که او به مطالب ارنست رنان در سوربن پاسخ میدهد و یک مناظره مکتوب با او انجام میدهد و طوری اثر میگذارد که ارنست رنان که اصل اسلام را مسخره میکرد، بعد از چند مکاتبه و مناظره کتبی با سیدجمال، به سیدجمال اظهار ارادت میکند و بعضی از اشکالات او را میپذیرد، حرفهای سید را میپذیرد و میگوید که من در ملاقاتی که با او داشتم، او را دیدم، دوباره ابن سینا و ابن رشد زنده شدند و اینها را در این سید و در این آدم دیدم. یعنی ارنست رنان را که خودش سوربن و فرانسه و همه جا را تحت هژمونی فکری خود قرار داده بود، این تحت تأثیر سیدجمال قرار میگیرد و بخشی از حرفهای خود را پس میگیرد.
یا مثلاً در این دوران، سیدجمال با ویکتور هوگو، نویسنده مشهور و بزرگ فرانسوی که این بینوایان و محکوم به اعدام و... اینها را نوشته است، چند جلسه ملاقات دارد که این ملاقاتهایی هم که با ویکتور هوگو دارد، آن هم جالب است و در انتقال بعضی از واقعیات جهان اسلام به ویکتور هوگو، ایشان ایفای نقش میکند که او را به مسائل متوجه کند. با آن بعضی رجال علمی- سیاسی انگلیسی که در فرانسه هستند، در جلساتی با سید جمال ارتباط داشتهاند، بعضی از اینها، حالا طبق پروژه و برنامه خودشان البته، او را دعوت میکنند که شما به انگلستان، لندن بیایید. با این عنوان که تو بیا آنجا حرفهای خود را بزن. از آن طرف هم انگلیسیها با واسطه میگویند که او بیاید شاید آنجا بتوانیم این را کنترل کنیم، او را بخریم و از این قبیل.
سیدجمال میگوید من به لندن هرگز نخواهم آمد مگر این که سودی برای مسلمین داشته باشد. آنها میگویند شما بیایید بعد اگر نخواستی برو. اینجوری است. یعنی انگلستان به دشمن خود هم طمع میکند. سیدجمال سفری به لندن و آن کار و فعالیتهای فرهنگی و رسانهای را انجام میدهد و یک جلسه سه ساعته با چرچیل دارد. البته این چرچیل غیر از آن چرچیل است ولی احتمالاً همان خانواده هستند. این چرچیل مسئول هند از طرف انگلیس است که آنجا با او یک جلسه سه-چهار ساعته میگذارد و بعد به ملکه انگلیس نامه مینویسد که دست از سر بشریت بردار، دست از سر جهان اسلام بردار، دست از سر مصر و هند و ایران و افغانستان بردار. خود این نامه هم یک سندی علیه استعمار انگلیس در لندن است و از این قبیل.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی